منهای 3
به گل و بلبل زنگ میزنم . احوال قوم و خویش ها رو که می پرسی , سر یکی من و من میکنن و خلاصه میگن دو ماه پیش عمرش رو داد به شما. بعد تازه مثل اینکه راه افتادن میگن که آره فلانی و فلانی هم رفتن ولی خوب گفتیم شما که اینجا نیستین .....فامیل و آشنا شدن منهای سه .
آقای مهاراجه: سالها همسایه بودیم. خونه بالائی بود مردی نسبتا" مسن و قد بلند با مو هایی به سفیدی برف. یه پیکان دولوکس قهوه ای داشت که بعضی روز ها که کله صحر میرفت من رو سوار میکرد. آدم اتو کشیده ای بود . سالها خیلی قبل هم ظاهرا" خیاط معروفی بوده.
عمه لطیفه : یه خونه نقلی با حوضی پر از ماهییهای قرمز تو باقر آباد , شاه عبدالعظیم که همه جاش بوی پلو زعفرونی میده. یه عمه مادر مهربون و خوش رو.
عمه حنیفه: عمه پدر. ظریف و باهوش. سالها بود که ندیده بودمش.