بازرگآنلاین

 

 

 

تماس
ایمیل
مسنجر
 
وبلاگ دوستان
مینوشکا
شاهین
حسین خاکی
حسن
عمو پژمان†
 
آرشیوˆ
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
January 2005
February 2005
March 2005
May 2005
June 2005
July 2005
September 2005
December 2005
January 2006
May 2006
August 2006
September 2006
November 2006
February 2007
March 2007
May 2007
 
آمار
 
 

 



منهای 3

 به گل و بلبل زنگ میزنم . احوال قوم و خویش ها رو که می پرسی , سر یکی من و من میکنن و خلاصه میگن دو ماه پیش عمرش رو داد به شما. بعد تازه مثل اینکه راه افتادن میگن که آره فلانی و فلانی هم رفتن ولی خوب گفتیم شما که اینجا نیستین .....فامیل و آشنا شدن منهای سه .

 
آقای مهاراجه: سالها همسایه بودیم. خونه بالائی بود مردی نسبتا" مسن و قد بلند با مو هایی به سفیدی برف. یه پیکان دولوکس قهوه ای داشت که بعضی روز ها که کله صحر میرفت من رو سوار میکرد. آدم اتو کشیده ای بود . سالها خیلی قبل هم ظاهرا" خیاط معروفی بوده.

عمه لطیفه :    یه خونه نقلی با حوضی پر از ماهییهای قرمز تو باقر آباد , شاه عبدالعظیم که همه جاش بوی پلو زعفرونی میده. یه عمه مادر مهربون و خوش رو.

عمه حنیفه:  عمه پدر. ظریف و باهوش. سالها بود که ندیده بودمش.


Wednesday, July 21, 2004