|
|
|
زوووووووو
|
تو نمازخونه با جورابهای نه چندان تمیز , لباسهای آستین بلند, شلوار پارچه ای , موهای کوتاه نشستن. چشم به لب آقا دارن که آره رو بگه. وقتی چشماش رو رو هم میزاره و لبش بازمیشه , جیغه که سالن رو بر میداره. از سر و کولش بالا میرن. یه خدای بیست و چند سالست بین بندههای ده دوازده ساله. اختلاف سنی زیادی بین خدا و بندههاش نیست. دوتا دسته میشن, دوتا ازاون جانمازهاروبرمیدارن باهاش"خط" درست می کنن......همه کمک میکنن....به خط میشن..".آقا اول مامیایم, باشه؟"..اون ورمیگن خیلی خوب...... نفس میگیری....نفس عمیق....سینه رو میدی عقب...میگی زووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو |
|
Friday, November 05, 2004
|
| |
|