|
|
|
یه دختر داریم...قسمت یکی دو تا به آخر!
|
امر الله ,پسر حاج آقا مقواچی، از بازاری های معروف تهرون بود که برای ادامه تحصیلات عمران آزاد به این خطه اومده .یه سالیه که هی آن لاین باسه حبه انگور گل میفرسته! و خلاصه کار به جایی رسیده که ایمیلا"در مورده اسم بچه های آیندشون به توافق رسیدن. نیومده قول لکسوس مشکی با تو دوزی بژ به حبه انگورداده. نصرت خانوم, مادرامرالله, باسه محکم کاری،روزی سه بار به خدیجه خانوم زنگ میزنه و چاق سلامتی میکنن. به اصرار نصرت خانوم, خود حاج آقا هم یه بار " گوشی رو برداشت و"یه زنگ به آقا رضا زد. آقا رضا هم این قدر از این ور اون ور گفت که بالاخره یه رفیق مشترک تو کوچه صدفی ، خیابون مخبرالدوله پیدا کردن و فامیل شدن! آقا رضا هم باسه مزه کلام گفت انشا.الله یه بار دیگه فامیل میشم و خودش ریسه رفت! امرالله که این کاره بود! روزی دو کیلو و نیم قربون صدقه با دو مگا بایت ایمیل عشقی-سکسی باسه حبه انگور می فرستاد. حواسش هم بود تا سیمان فونداسیون خشک نشده از گل نازک تر به حبه انگور نگه.... |
|
Tuesday, March 22, 2005
|
| |
|